سکوت نامه قادری عاشق شد عشقش را به سه درهم بفروخت! قادری دریا داشت و لهذا کوسه گان شاه شدند! عاجزی تاب نداشت قادری سرسره بازی می کرد شاعر از بی خبری قافیه سازی می کرد! قادری نمک نداشت و لهذا گندید! قادری همسر نداشت عاجزی اهل تأهل ز تغیُّر کوچید! روزی جملگی هم عاجزان هم قادران جمع شدند... تا توافق نامه ای امضا کنند قادران در بحث «حق» دچار سرگیجه شدند
بله دوستان از اینجا بود که جنگی بزرگ ولی بی خون و زخم آغاز شد... صدایت همچون نوای نی برای مطرب مرا به یاد ساساتم انداخت... و با اولین نگاهی که رسید واشرسر سیلندر انداختم بوی زلفت چنانم کرد... که گویی غرق در روغن موتورم و شنا می کنم... از وقتی که پدال گاز بی معرفتی را گرفته ای به روغن سوزی افتاده ام من بی حضور تو پنچرم برگرد که تعمیرگاه ها را آباد کرده ام
a Man in the night shared his brightness between orphaned children...and never saw his was Ali 23 / 10 / 1391برچسب:english poem,shia poem,imam ali poem,شعر انگلیسی,شعر درباره امام علی, :: 11:53
آشنا روزگار برایم شانه بالا می اندازد با هر وزش می سوزد پوست دست مهربان درختان باغچه ام، و درختان برایم می رقصند و من سبک می شوم مثل آب ،مثل عطر... از کوزه ی من ترنم می تراود و ترمیم می شود تمام زخم های دستان درختانم...
آخرین مطالب نويسندگان پيوندها ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
![]()
|
|||||||||||||||||
![]() |