سکوت نامه شکست پوست گِلی ام چیک چیک...
نرده ها به ارتفاع عشق وحشیانه ی بودار حرمت صاحبشان را دارند "باران توبه ی ابرهای کثیف است در معبد آسمان"
از سید ایمان سیدی سر شب مردمک چشمهایم تنگ بود و موضع خورشید پیدا. سر شب عریان شد اشکهای منتظری و دست بی خبری، خجل. آه سرد شد هوای کوچه غوغاگران و مُرد مَرد... سر شب هوا خوب نبود آفتاب که سر بزند خواهم رفت... همه شان را پنهان کردم دور از همه جا گفتم نکند مثل خودم بپوسند من همه ی آنهارا پنهان کردم می ترسم از گردش بی وقفه عالم و می ترسم از خاله خان باجی های شاعر که آنها را هم بدزدند من همه ی خاطراتم را در دفترم در آن باغچه ی خوفناک کنار درخت انجیر خاک کردم... قبل از رسیدن من گله را دریده بود سگ گله خبر از توحش گرگ می داد گوسفندها تکه تکه بزها قیمه قیمه و سگ خبر از آشنایی گرگ می داد شبان ما گرگ ما دریده بود و رفته بود... Where is my ?eye Where is your ?...own where is our ?sky how fast the time blowed ...us
گره می خورد نگاه هایشان درهم به هنگام در آغوش کشیدن یکی شدن گلوله شدن، کار را تمام می کند... تا فردا بازوانشان را می فشارند و باز دست جفا پیشه ی دهر، لگدمالشان می کند... باز که می گردند بوی کار بوی زحمت بویی عجیب، اتاق ها را در می نوردد... چیست این؟ (پاسخ در ادامه مطلب) یا علی گفتم البرز آب شد خسرو تشنه ،تشنه سیراب شد یا علی گفتم حق پیدا شد ناحق افتاده در تالاب شد امشب زنی تا صبح بیدار است و امشب مردی خفته امروز آسمان روستای خاکستری مرد را رازها گفته و فریاد آمد از زیر خاک: «چه سخت است» کنج اتاق زن بر ماسه های ساحل چمید فرش رنگ باخت که: «روزگار بد بخت است» چه سر به زیر بود مادیان پدر بزرگ و چه ترسناک بود تف سر بالا به سوی نور امشب زن ها می خوابند توی روستا سگها سمفونی شان را تقدیم کردند به زیبا شدن گل سر دختر بچه ای کور و رود آرام گرفت امشب مردها پای کوبند... در این شهر جغجغه ها خاموش اند ماشین کوکی ها منزوی بادکنکها خاکستری و آدمک ها گمراهند... در شهر خردسالان هیچ کودکی بازی نمی کند برای همین است که من از فردا می ترسم... من در فکر یک سفرم سفری به خود طولانی، خاطره انگیز و ایده آل با این حال می دانم در آرزوی سفر خواهم ماند... آخرین مطالب نويسندگان پيوندها ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
![]()
|
|||||||||||||||||
![]() |